آمریکا سرزمین پراگماتیسم است و مکتبی با همین عنوان توسط آمریکایی ها به وِیژه روانشناسان آنها (ویلیام جیمز، جان دیویی ، پیرس و ...) در این سرزمین برپاشده است. پراگماتیسم یعنی تبیین حقیقت با معیار عملگرایی: هرچه که به کار نیاید و به دردی نخورد حقیقی نیست. ما کم  نمی شناسیم روشنفکرانی  عملگرا را که به نظریه پردازی بدبین بودند و آن را سبب رخوت در مسیر جنبش و تحول و عدالتخواهی و آزادیخواهی می دانستند. اما آمریکایی ها به حقیقت معنایی جدید دادند. برای آنها میوه مهم است نه درخت. آمریکا سرزمین درختان ریشه ندوانیده ای است که از نهال های وارداتی اروپایی به خرمی رسید.

آمریکا سرزمین بی تاریخ و جدیدی است و مناطقی مثل نیویورک، نیواورلئان و نیو انگلند و ... دارد و طبیعی است  که پراگماتیسم در جایی مجال ظهور می یابد که بنیادی نباشد و فیلسوفان بزرگ غایب باشند و بلکه فلسفه تمام شده تلقی شود و ریچارد رورتی بگوید دموکراسی بر فلسفه اولویت دارد و دیگر از فلسفه مستقل شده است.

در آمریکا بحران هویت وجود ندارد چون اساساً هویت معنا ندارد! مهم نیست تو کی هستی مهم اینست که به چه کار می آیی. آمریکا کشوری ایالتی و جزء جزء است و دیگر امپراتوری ها مثل شوروی و بریتانیا هم این چنین بوده اند. توماس جفرسون که طرح فدرالیسم را می ریخت حکومت ر تضعیف کرد اما انصاف این است که بگوییم می خواست همیشه امکان اضافه شدن ایلتی دیگر به امپراتوری امریکا فراهم باشد (سیاست ، تاریخ، تفکر ، نوشته رضا داوری، نشر ساقی، ص 63). اینگونه است که آمریکا ذاتاً جهانگیر و کشورگشاست طوری که  در قرن بیستم  در کار 40 کشور دخالت کرد که 24 مورد آن با دخالت نظامی همراه بوده است.

در آمریکا پرفروشترین کتابها در موضوعات روانشناسی، مهارت آموزی و موفقیت هستند و علوم آنقدر کاربردی شده اند که سابقه بسیاری پژوهشهای موفق از پنتاگون سربرمی آورند. سه چیز در آمریکا بی همتاست: 1. سینما و رسانه 2. نظامیگری و اسلحه سازی 3. تکنولوژِی و فناوری. این سه تمایل به دوری از فلسفه و تفکر دارند. خشونت و تحکم نظامیگری، عامیانه و سطحی و مصور بودن رسانه، جمود و عملگرایی تکنیک همگی سبب ایجاد شکاف با عالم نامتعین، نامحسوس و لطیف تفکر می شوند.

آمریکا سرزمین آزادی است چون بنیادی ندارد و تعصب و غیرت به خود ندیده است و برخلاف کشوری مثل آلمان که مهد فلسفه و هویت اندیشی ( و البته گاه نژادپرستی!) است سیاهان مقام دارند و حتی یکی از آنها رئیس شده است. آنجا همه کس از همه جا می تواند جایگاه بیابد به شرط آنکه اصل آزادی را زیر پا نگذارد و فلسفه و بنیاد و هویت را سرمشق قرار ندهد که شکست می خورد. در سرزمین آزادی البته مک کارتی ها هم هستند که تفتیش عقاید می کنند و در آنجا خشونت امری عادی است و نگهداری اسلحه در منزل کاری معقول! آمریکا غرب وحشی است و در فیلم غرب وحشی و وحشی می بینیم که زمینهای امریکا چگونه تملک می شوند: هر کی زودتر برسه! در گنگسترهای نیویورک (دارودسته نیویورکی) می بینیم که چگونه دود کشتار همه جا را می گیرد و جز منطق خشونت راهی نیست. در دستان مجسمه آزادی مشعل آتش است. آتش با آزادی چه مناسبتی دارد. در آمریکا این تناسب معمول ی است. می گویند زن حامل مشعل آزادی خوشنام نبوده است. مهم نیست او کیست مهم این است که به چه کار می آید.