گفتارهای میرشکاک: درباره موضع گیری های اخیر در باب علوم انسانی1
سي سال از انقلاب اسلامي گذشته و تازه موضعگيري در برابر علوم انساني آغاز شده است؛ بيآنكه معلوم شود فرجام اين گير و دار به كجا ختم خواهد شد. مسلما حذف ناگهاني اين علوم – كه حقيقتا هيچكدام علم نيستند – به اين سادگي از كتابهاي مدارس راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه ميسر نميشود. اينكه بهدنبال انتخابات بيستودوم خرداد، ناگهان كاسهكوزهها بر سر علوم انساني شكسته ميشود، بيوجه نيست. يكي از وجوه منش ما ايرانيان كه روز به روز و سال به سال شدت ميگيرد، يافتن دشمناني است كه بار كاهلي و قصور خود را بر دوش آنها بگذاريم و خيال خود را آسوده كنيم. بحمدا... دشمني تازه يافتهايم كه چندان دست و پايي ندارد و ظاهرا در افتادن با آن بسي آسانتر از دست و پنجه نرم كردن با آمريكا و اسراييل و ديگران است. اما اي مسلمانان! در سي سال گذشته كدام حجاب پيش چشم ما بوده كه اين دشمن را نديدهايم و اكنون پس از دادن هزاران مدرك كارشناسي و كارشناسي ارشد در علوم انساني، و گمراه كردن هزاران نفس و عقل، ميخواهيم تدارك مافات كنيم؟ و آيا تدارك مافات به اين سادگي است؟ اگر علوم انساني گمراه كننده نيستند كه بهتر است آنها را به حال خود بگذاريم و اگر گمراهكنندهاند، خطاي سي ساله را چگونه جبران كنيم؟ و... .
از گذشته بگذريم، آبي است كه ريخته و سبويي است كه شكسته، چگونه ميخواهيم به مصاف اين دشمن بيدست و پا برويم؟ آيا ميخواهيم علوم انساني اسلامي داشته باشيم؟ يعني همان راهي را در پيش بگيريم كه در عرصه صنعت و تكنولوژي در پيش گرفتيم و به صنايع مونتاژ ختم شد؟ آيا سياست و سياستمداران ميتوانند واضع چنين علوم موهومي باشند؟ آيا تاكنون از خود پرسيدهايم كه جامعهشناسي و روانشناسي و مردمشناسي و... الخ، از كدام اعتبار علمي و حقيقي برخوردارند يا موازين ارايه شده در اينگونه علوم، با كدام يك از شئون ديني و معنوي ما سازگار است؟ آيا پيش از آنكه پرسشي در ميان باشد، ميتوان طرح پاسخ كرد؟ بشر غربي در سير خود از قرون وسطي و مرور روزگار رنسانس به عصر تجدد رسيد و با چند و چون در علوم اوايل و طرح پرسش و پيش آوردن ترديدها و تشكيكها، اندك اندك خود را ميزان و معيار همهچيز يافت و براي مطلق جلوه دادن اين ميزان و معيار (عقل و نفس انسان) به گفتارهايي روي آورد كه به علوم انساني منجر شدند. جانمايه علم انساني فلسفه است و تمام علوم انساني در غايت خود چيزي جز فلسفه درايي نيستند. آيا ما جرأت آن را داريم كه بگوييم فلسفه طي دو هزار و پانصد سال جز بسط و گسترش نيستانگاري حاصلي نداشته و شاخ و برگ آن (علوم انساني) جز حدس و گمان امثال وبر و آرون و فرويد و هگل و هابز و... الخ، هيچ مبنايي ندارد و به هيچ حقيقتي رهنمون نميشود؟
ما قومي هستيم كه در مواجهه با مدرنيته جز بر مدار تقليد نميگرديم و از آنجا كه جز مصرف صورتهاي تكنيكي پايگاهي نداريم، گمان ميكنيم علوم انساني از لوازم حتمي و قطعي توسعه است. علوم انساني در غرب نيز سيال هستند و هيچگونه قطعيتي در آنها نميشود سراغ گرفت. فيلسوف به فيلسوف و جامعهشناس به جامعهشناس، آراي پيشين در معرض نقد و نفي و طرد و جرح و تعديل قرار ميگيرد و آراي تازهتر ارايه ميشود. تا از عهده توجيه نسبت انسان با نيستانگاري و مظاهر آن (سكولاريسم، پلوراليسم و...) برآيد.
اين ماييم كه علوم انساني را مطلق انگاشتهايم ورنه در غرب نه فلسفه، نه جامعهشناسي، نه مردمشناسي، نه روانشناسي و نه هيچكدام از شناسيهاي ديگر، مطلق شمرده نميشود. آنچه در غرب مطلق شمرده ميشود انسان است، آنهم نه هر انساني، بلكه فرد منتشر (اولئك كالانعام) كه وراي وجود فاني دنيوي خويش، قايل به هيچ حقيقتي نيست.
شگفتا، ما اساس علوم انساني را باور نداريم و نپذيرفتهايم كه انسان در نازلترين وجه ظهور خود معيار و ميزان ارزيابي همهچيز باشد، اما سالهاست كه علوم انساني را تدريس ميكنيم و ناگهان از خواب بيدار شدهايم كه... مبارك است، انشاءا... كه اين بيداري، راستين باشد و ما را به اعراض از لوازم و توابع علوم انساني هم برساند و دريابيم كه علوم انساني در ادبيات و سينما و تئاتر و رسانههاي فراگير نوشتاري و شنيداري و ديداري بسط و نشر پيدا ميكند تا تضمين كننده تداوم غفلت بشر امروز باشد. هر روز كتابهاي تازهتر، ماهنامهها و هفتهنامهها و روزنامههاي جذابتر، فيلمها و سريالهاي جديدتر و... كه چه شود؟ اينهمه نشريه كه بر نيامده به باد ميروند و اينهمه فيلم و سريال كه پس از تماشا به خاطره بدل ميشوند، گواه سيمابوار بودن علوم انساني است. اگر اين چرخه متوقف شود، بشر اهريمن زده در مييابد كه تاكنون در حصار افسون ديو گرفتار بوده است و چه بسا به تكاپو بيفتد، پس فضاي جهان مجازي را نيز بايد بر او تحميل كرد تا هرچه بيشتر در غرقاب غفلت فرو برود. تا در نيابد كه علوم انساني و لوازم و توابع آنها چيزي جز تئوريزه كردن حيات دنيوي نيست.
سلمنا كه با جامعهشناسي و روانشناسي و... درافتادهايم، با ادبيات جهان متجدد چه خواهيم كرد؟ با سينما چه خواهيم كرد؟ با رسانههاي فراگير چگونه دست و گريبان خواهيم شد؟
با ورزشهايي كه «لغو منتشر» و مصاديق فراگير سلطنت تودهها هستند... جهان كنوني و تمدن كنوني جز به لعب و لهو و زينت و تفاخر و تكاثر فرا نميخواند. يا بايد از تمام وجوه آن اعراض كرد، يا بايد به آن تسليم شد، يا به نيروي توحيد سراپاي آن را مصادره كرد و... كجاست شيردلي كز بلا نپرهيزد
از گذشته بگذريم، آبي است كه ريخته و سبويي است كه شكسته، چگونه ميخواهيم به مصاف اين دشمن بيدست و پا برويم؟ آيا ميخواهيم علوم انساني اسلامي داشته باشيم؟ يعني همان راهي را در پيش بگيريم كه در عرصه صنعت و تكنولوژي در پيش گرفتيم و به صنايع مونتاژ ختم شد؟ آيا سياست و سياستمداران ميتوانند واضع چنين علوم موهومي باشند؟ آيا تاكنون از خود پرسيدهايم كه جامعهشناسي و روانشناسي و مردمشناسي و... الخ، از كدام اعتبار علمي و حقيقي برخوردارند يا موازين ارايه شده در اينگونه علوم، با كدام يك از شئون ديني و معنوي ما سازگار است؟ آيا پيش از آنكه پرسشي در ميان باشد، ميتوان طرح پاسخ كرد؟ بشر غربي در سير خود از قرون وسطي و مرور روزگار رنسانس به عصر تجدد رسيد و با چند و چون در علوم اوايل و طرح پرسش و پيش آوردن ترديدها و تشكيكها، اندك اندك خود را ميزان و معيار همهچيز يافت و براي مطلق جلوه دادن اين ميزان و معيار (عقل و نفس انسان) به گفتارهايي روي آورد كه به علوم انساني منجر شدند. جانمايه علم انساني فلسفه است و تمام علوم انساني در غايت خود چيزي جز فلسفه درايي نيستند. آيا ما جرأت آن را داريم كه بگوييم فلسفه طي دو هزار و پانصد سال جز بسط و گسترش نيستانگاري حاصلي نداشته و شاخ و برگ آن (علوم انساني) جز حدس و گمان امثال وبر و آرون و فرويد و هگل و هابز و... الخ، هيچ مبنايي ندارد و به هيچ حقيقتي رهنمون نميشود؟
ما قومي هستيم كه در مواجهه با مدرنيته جز بر مدار تقليد نميگرديم و از آنجا كه جز مصرف صورتهاي تكنيكي پايگاهي نداريم، گمان ميكنيم علوم انساني از لوازم حتمي و قطعي توسعه است. علوم انساني در غرب نيز سيال هستند و هيچگونه قطعيتي در آنها نميشود سراغ گرفت. فيلسوف به فيلسوف و جامعهشناس به جامعهشناس، آراي پيشين در معرض نقد و نفي و طرد و جرح و تعديل قرار ميگيرد و آراي تازهتر ارايه ميشود. تا از عهده توجيه نسبت انسان با نيستانگاري و مظاهر آن (سكولاريسم، پلوراليسم و...) برآيد.
اين ماييم كه علوم انساني را مطلق انگاشتهايم ورنه در غرب نه فلسفه، نه جامعهشناسي، نه مردمشناسي، نه روانشناسي و نه هيچكدام از شناسيهاي ديگر، مطلق شمرده نميشود. آنچه در غرب مطلق شمرده ميشود انسان است، آنهم نه هر انساني، بلكه فرد منتشر (اولئك كالانعام) كه وراي وجود فاني دنيوي خويش، قايل به هيچ حقيقتي نيست.
شگفتا، ما اساس علوم انساني را باور نداريم و نپذيرفتهايم كه انسان در نازلترين وجه ظهور خود معيار و ميزان ارزيابي همهچيز باشد، اما سالهاست كه علوم انساني را تدريس ميكنيم و ناگهان از خواب بيدار شدهايم كه... مبارك است، انشاءا... كه اين بيداري، راستين باشد و ما را به اعراض از لوازم و توابع علوم انساني هم برساند و دريابيم كه علوم انساني در ادبيات و سينما و تئاتر و رسانههاي فراگير نوشتاري و شنيداري و ديداري بسط و نشر پيدا ميكند تا تضمين كننده تداوم غفلت بشر امروز باشد. هر روز كتابهاي تازهتر، ماهنامهها و هفتهنامهها و روزنامههاي جذابتر، فيلمها و سريالهاي جديدتر و... كه چه شود؟ اينهمه نشريه كه بر نيامده به باد ميروند و اينهمه فيلم و سريال كه پس از تماشا به خاطره بدل ميشوند، گواه سيمابوار بودن علوم انساني است. اگر اين چرخه متوقف شود، بشر اهريمن زده در مييابد كه تاكنون در حصار افسون ديو گرفتار بوده است و چه بسا به تكاپو بيفتد، پس فضاي جهان مجازي را نيز بايد بر او تحميل كرد تا هرچه بيشتر در غرقاب غفلت فرو برود. تا در نيابد كه علوم انساني و لوازم و توابع آنها چيزي جز تئوريزه كردن حيات دنيوي نيست.
سلمنا كه با جامعهشناسي و روانشناسي و... درافتادهايم، با ادبيات جهان متجدد چه خواهيم كرد؟ با سينما چه خواهيم كرد؟ با رسانههاي فراگير چگونه دست و گريبان خواهيم شد؟
با ورزشهايي كه «لغو منتشر» و مصاديق فراگير سلطنت تودهها هستند... جهان كنوني و تمدن كنوني جز به لعب و لهو و زينت و تفاخر و تكاثر فرا نميخواند. يا بايد از تمام وجوه آن اعراض كرد، يا بايد به آن تسليم شد، يا به نيروي توحيد سراپاي آن را مصادره كرد و... كجاست شيردلي كز بلا نپرهيزد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۸۸ ساعت توسط رضاکریمی r1001.blogfa.com
|
سلام!